بنده گناه مي کند، پس دانشي را که پيشتر مي دانسته، از ياد مي برد . [پيامبر خدا صلي الله عليه و آله]


سال«نوآوري و شکوفايي»

برای ورود به دهه چهارم انقلاب اسلامی، کشور نیازمند به دو شاخص بسیار مهم پیشرفت و عدالت است که لازمه پیشرفت همراه با عدالت هم این است که همه مسئولان در بخش های گوناگون، نوآوری، خلاقیت و ابتکار در روشها را وظیفه خود بدانند و با پشتیبانی ملت همه طرحها و کارهایی را که از مدتها پیش و یا در سالهای اخیر شروع شده، در سال 1387 به شکوفایی برسانند.


 

بسم الله الرحمن الرحيم


در کنار شهري خارکني زندگي مي کرد که فقر و فاقه او را به شدت محاصره کرده بود، روزها در بيابان گرم همراه با زحمت فراوان و بي دريغ خود مشغول خارکني بود و پس از به دست آوردن مقداري خار آن را با پشت خود به شهر مي آورد و به ثمن کمي به خريداران مي فروخت.


روزي در ضمن کار صداي دورشو-کور شو شنيد، جمعيتي را با آرايش فوق العاده در حرکت ديد، براي تماشا به کناري ايستاد، دختر زيباي امير شهر به شکار مي رفت و آن دستگاه عظيم از‏ آن او بود.


در گير و دار حرکت دختر امير، چشم جوان خارکن به جمال خيره کننده ي او افتاد و به قول معروف، دل و دين را يکجا در برابر زيبايي خيره کننده ي او سودا کرد. مأموران شاه سر رسيدند و به او نهيب زدند که از سر راه کنار برو، اما جوان خارکن که طاقتش را از دست داده بود به حرف آنان توجهي نکرد، قافله عبور کرد و جوان ساعت ها در سنگر اندوه و حسرت مي سوخت و توان کار کردن نداشت. لنگ لنگان به طرف شهر حرکت کرد...


به حال اضطراب افتاد و دل خسته و افسرده شد و راه به جايي نداشت. ميل داشت بدون هيچ شرطي وسيله ي ازدواج با دختر شاه برايش فراهم شود. دانشوري آگاه او را ديده، از احوال درونش با خبر شد، تا مي توانست او را نصيحت کرد اما پندش بي فايده بود، آنچه او را آرام مي کرد فقط رسيدن به وصال محبوب بود.


دانشور به او گفت بايد چه کرد، تو که از حسب و نسب، جاه و جمال، شهرت و اعتبار و زيبايي بهره اي نداري. اين خواسته تو از جمله برنامه هايي است که تحققش محال است. اکنون که راه به بن بست رسيده است براي پيدا کردن فَرَج و چاره شدن دردت راهي جز رفتنت به مسجد و قرار رفتن در محراب عبادت نمي بينم،‏مقيم عبادت گاه شو، شايد از اين طريق به کسب اعتبار و شهرت نائل شوي و فَرَجي در کارت حاصل شود.


خارکن پند دانشور را به کار بست و کوه و دشت و کار و کسب خويش را رها کرد و به مسجدي رفت که نزديک شهر بود و از صورت آن جز ويرانه اي باقي نمانده بود. آمد و بساط عبات خود را جهت جلب انظار در انجا پهن کرد.


کثرت عبادت به خصوص نماز هاي پي در پي بتدريج او را ميان مردم مشهور کرده و آهسته آهسته ذکر خيرش دهان به دهان گشت و همه جا سخن از او به ميان آمد.


آري سخن از عبادت و پاکي و رکوع و سجود در ميان مردم آنچنان شهرت گرفت که آوازه مسئله به گوش شاه رسيد و شاه با کمال اشتياق قصد ديدار او را کرد.


شاه روزي از شکار بر مي گشت، مسيرش به کلبه عابد افتاد، براي ديدن او عزم خود را جزم کرد و بالأخره همراه با نديمان با کبکبه شاهي قدم در مسجد خرابه گذاشت.


پادشاه در ضمن زيارت خارکن فقير و وضع عبادتي او به ارادتش افزوده شد. شاه تصور مي کرد به خدمت يکي از اولياي بزرگ الهي رسيده است.


در هر صورت سر سخن را با آن جوان عابد باز کرد. و کلام را به مسئله ازدواج کشيد، سپس با يک دنيا اشتياق داستان دختر خود را مطرح کرد که اي عابد شب زنده دار! تو تمام سنت هاي اسلامي را رها کرده اي مگر يک سنت مهم، و آن هم ازدواج است. مي داني که رسول اسلام بر مسئله ازدواج چه تأکيد سختي داشت. من از تو مي خواهم به اجراي اين سنت هم اقدام کني و فراهم کردن وسيله براي آن هم با من، علاوه بر اين من ميلي دارم که تو را به دامادي خود بپذيرم، زيرا دختري دارم که آراسته به کمالات و از لطف الهي از زيبايي خيره کننده اي برخوردار است، من از تو مي خواهم پيشنهاد مرا قبول کني.


جوان پس از شنيدن سخنان شاه در يک حيرت فرو رفت و در جواب شاه سکوت کرد. شاه به تصور اينکه حجب و حيا و زهد و عفت مانع از جواب اوست چيزي نگفت، از جوان خارکن خداحافظي کرد و به کاخ خود رفت. ولي تمام شب را در اين فکر بود که چگونه با اين مرد الهي وصلت کند و چگونه اين مرد را به ازدواج با دخترش حاضر نمايد؟


صبح شد، شاه يکي از دانشوران تيزبين و با بصيرت را خواست. داستان عابد را با او در ميان گذاشت و گفت به خاطر خدا و براي اينکه از قدم او زندگي من غرق در برکت شود نزد او رو و وي را با اين ازدواج و وصلت حاضر کن.


عالم آمد و پس از گفتگوي بسيار و اقامه دليل و برهان و خواندن آيه، جوان را راضي به ازدواج کرد و سپس نزد شاه آمد و قبولي عابد را به سلطان خبر داد، سلطان از اين مسئله آنچنان خوشحال شد که در پوست خود نمي گنجيد.


مأموران شاه به مسجد آمدند و با خواهش و تمنا لباس شاهي به او پوشانده و او را در محاصره مأموران با کبکبه و دبدبه شاهي به قصر آوردند و در آنجا غلامان و کنيزان دست به سينه براي استقبال او صف کشيده بودند و اميران و دبيران و سپاهيان جهت احترام به داماد شاه گوش تا گوش ايستاده بودند.


وقتي قدم در بارگاه شاه گذاشت و چشمش به آنهمه جلال و شکوه و سطوت و عظمت افتاد غرق در حيرت شد و نگهان برق انديشه درون جان تاريکش را روشن کرد و به اين مسئله توجه نمود من همان جوان فقير و بدبختم. من همان خارکني مسکين و درمندم،من همان هستم که مردم عادي حاضر نبودند سلام مرا جواب بدهند، من همان گداي دل سوخته ام که از تهيه ي قرص نان جوين و پارچه اي کهنه عاجز بودم، من همان پريشان عاجز و بينواي مستمندم.


چون قدم در بارگاه شه نهاد         آمدش از روزگار خويش ياد


روزگار ذلت و پستي خويش          بينوايي و تهيدستي خويش


روزهاي گرم و آن هيزم کشي          شام هاي سرد و آن بي آتشي


آري، جوان بر اساس آيات الهي به فکر فرو رفت، انديشه در امور درون انسان قدرتي ايجاد مي کند که آدمي با آن قدرت مي تواند از صفحه خاک به عاام پاک پرواز کند.


انديشه در امور انسان را از ذلت به عزت و از پستي به بلندي و از مذلت به رفعت و از جهنم به بهشت مي برد. انديشه در امور عالي ترين حال الهي است که به انسان دست مي دهد و بهترين کمک براي انسان جهت رهايي از هلاکت و حرکت به سوي سعادت است.


آري فکر کرد که من همان خارکنم که بر اثر عبادت ميان تهي به اين مقام رسيدم. آه بر من، حسرت و اندوه از من اگر به عبادت حقيقي و طاعت خالص اقدام مي کردم چه مي شدم؟


در غوغاي پر آرايش ظاهري دربار، چشم ديگر خارکن باز شد، جمال دوست در آينه دلش تجلي کرد و با قدم اراده و عزم استوار پاي از دربار بيرون گذاشت و از کنار آغوش آن پري وش کناره گرفت و براي آراستن وجودش به علم و عمل واقعي به سوي زيبايي مطلق عالم به حرکت آمد.


يا اَيُّها الَّذين اَمنُوا اسْتَعينُوا بِالصَّبرِ و الصَّلاةِ اِنَّ اللهَ مَعَ الصّابِرينَ.


خداوند در قرآن کريم مي فرمايد: (اي اهل ايمان! از صبر و نماز کمک بخواهيد، به تحقيق که خداوند با صبرکنندگان است.)


*برگرفته از کتاب طاقديس مرحوم ملا احمد نراقي رحمة الله تعالي عليه


 گردآورنده: حسين شهيدي - جمعه 13/7/1386 - ساعت 4:51 عصر | 

نظرات ديگران()


ليست مطالب احسن
[21/2/1387- 11:54 ع] احسن تا مرداد به مرخصي رفت...
[آرشيو شده ها]