بخل، دشمني به بار مي آورد . [امام علي عليه السلام]


سال«نوآوري و شکوفايي»

برای ورود به دهه چهارم انقلاب اسلامی، کشور نیازمند به دو شاخص بسیار مهم پیشرفت و عدالت است که لازمه پیشرفت همراه با عدالت هم این است که همه مسئولان در بخش های گوناگون، نوآوری، خلاقیت و ابتکار در روشها را وظیفه خود بدانند و با پشتیبانی ملت همه طرحها و کارهایی را که از مدتها پیش و یا در سالهای اخیر شروع شده، در سال 1387 به شکوفایی برسانند.


 

بسم الله الرحمن الرحيم


سلام عليکم و رحمة الله و برکاته


از آن تاريخ 15 سال ميگذرد، از آن تاريخ که من و تو کنار يکديگر روي يک نيمکت در کلاس درس دبيرستان نشسته بوديم. آن سال من وتو، هر دو در کنکور قبول شديم اما من در مقابل اصرار تو، خانواده ، فاميل، اهل محل و بچه هاي مسجد پافشاري کردم و به حوزه آمدم و تو در دانشگاه مشغول تحصيل شدي. اين اولين بار بود که من از تو جدا شدم ،خوب به ياد دارم که تو به من گفتي: دانشگاه هم نيروي متعهد نياز دارد،بحران امروز جامعه ي ما بحران کمبود متخصص بسيجي است،مگر اين مملکت پزشک متدين نمي خواهد ؟ اگر خوبها همه به حوزه بروند ،خيلي از سنگر ها خالي مي ماند. هر بار که منزل ميامدم،از طرف بچه هاي محل ،به صراحت با کنايه مورد تمسخر قرارمي گرفتم (حاج آقا بي زحمت يک استخاره بفرماييد! )، (آشيخ يک روزه هزار توماني لطف کنيد!)، (صبحکم الله باالخير والعافيه)، ( يک مجلس فاتحه فلان جا بر قرار است...).


نگاه هاي بابا و مامان هم که پر از گلايه و اعتراض بود و پيش از آن ترحم، بابا مي گفت: (پسر جان به اقبال خود پشت نکن، جوان هاي اين مملکت چقدر آرزو دارند دانشگاه قبول شوند ،حتي دانشگاه آزاد. شب و روز درس مي خوانند نذر و نياز مي کنند،آن وقت تو که بهترين رشته دانشگاه سراسري قبول شدي،ناز ميکني! اگر به فکر خودت نيستي لااقل به فکر آبروي ما باش.)


مامان مي گفت: (فردا که بخواهي زن بگيري نه پول داري نه کار و نه مسکن، چه کسي زندگي با تو را مي پزيرد ؟)


داداش مي گفت: (چند وقت ديگر که عمامه سرت بگذاري ،سايه ات را با تير مي زنند،توي خيابان متلک مي شنوي،همه کمبود ها را از چشم تو مي بينند آخر شب اگر در ميدان شهر باشي به سمتت گوجه و تخم مرغ پرتاب مي کنند ،هيچ کس تحويلت نمي گيرد.... اگر ميخواهي رشد کني بايد به دانشگاه بروي اگر ميخواهي محترم باشي بايد باز هم به دانشگاه بروي. اين روزگار آن زمان قديم نيست که دست آخوندها را ميبوسيدند...). آرش مي گفت: قم خط توليد آخوند راه انداخته مملکت که اين همه آخوند نمي خواهد .در عصر ماهواره و اتم ، و علم حرف اول در دنيا را مي زند.


آن روزها من جواب قانع کننده اي نداشتم ، ولي يک احساس عجيب در وجود من ،يک نيروي نامرئي ،يک عشق مرا به قم ميکشاند. اگر لطف خدا مرا با حاج آقا آشنا نکرده بود،شايد من مثل اکبر ،همان سال هاي اول حوزه را رها ميکردم. در اين سالها علاوه بر اکبر،براي خيلي از دوستان ما اتفاقات عجيبي افتاد.


اکبر به دنبال سعادت و خود سازي به حوزه آمده بود، هميشه مي گفت: (مي خواهم آدم بشوم و هيچ جايي بهتر از حوزه آدم را پرورش نميدهد.) ولي وقتي به حوزه آمد و ديد طلبه ها آدم هايي معمولي هستند، گاهي فوتبال بازي مي کنند، گاهي تلويزيون نگاه ميکنند، گاهي براي هم لطيفه مي گويند و گاهي تخمه مي خورند، شوکه شده بود. چند سال هم در حوزه ادبيات عرب و منطق خواند، پاک پشيمان شد و به اين بهانه که ما آمده بوديم قرآن، اخلاق و عرفان بياموزيم! نه (ضرب زيراباً) ياد بگيريم، حوزه را رها کرد.


جواد هم از اول تحت تاثير قدرت علمي علامه جعفري وارد حوزه شد. اما وقتي کتابهاي قديمي حوزه را ديد حوصله اش سر رفت.مي گفت: (صرف نجوم درس نميدهد؟ چرا روان شناسي و فلسفه هگل نميخوانيم؟...) ،‏ آخر سر هم سر از رشته کامپيوتر دانشگاه در آورد .


علي رضا از باب فلسفي شناسيش آنقدر درس ميخواند که سر درد گرفت. هر وقت به او سر ميزدم گوشي واکمن در گوشش بود، مي خواست خيلي زود بر همه علوم حوزه مسلط شود. مي گفت: (اگر از وقت خوب استفاده نکنبم شهريه حوزه براي ما جايز نيست.) براي همين سر سفره هم کتاب مي خواند ، نوار درسي گوش مي کرد، يادداشت ها را ويرايش مي کرد، مجله ها را ورق مي زد و....، آن قدر که ميگرن گرفت و دکتر ها به او گفتند: ­(چند سال بايد مطالعه را تعطيل کني) و مجبور شد طلبگي را رها کند.


محمد حسن هم نميدانم با چه کسي آشنا شده بود که مرتب روزه ميگرفت، غذاي چرب وشيرين نمي خورد، کم حرف ميزد، کم مي خوابيد... او هم چهار سال بيشتر دوام نياورد. بعد خون ريزي معده کرد و رعشه گرفت. به شهرستان بازگشت و با حمايت پدرش يک مغازه گرفت.


سيادت از همان سال اول کتابهاي روشنفکري مي خواند. اوايل به اين نتيجه رسيده بود که عالم دين بايد از همه علوم سر در بياورد و مراجع تقليد بايد فيزيک، شيمي و رياضي هم بدانند. از طرفي مي گفت: (ما هيچ وقت نمي توانيم با اصل دين آشنا شويم و هر چه تلاش کنيم فقط به يک قرائت و برداشت بشري مي رسيم. بعدها معتقد شد که علوم انساني، اقتصاد، روان شناسي، مديريت و اخلاق هيچ ربطي به دين ندارد، دين فقط ارتباط انسان با تحليل و تجربه قواعد آن را به دست مي آورد، دين فقط ارتباط انسان با خدا را سامان مي دهد که آن هم يک تجربه معنوي است...) بعد هم به اين نتيجه رسيد که براي آشنايي با دين لازم نيست طلبه باشيم، در هر شغل ديگري هم باشيم برداشت ما از قرآن حجت دارد او مي گفت: (گوهر دين بايد در انسان وجود داشته باشد، خيلي نبايد به ظواهر وپوسته ي دين اهميت داد.) او حوزه علميه را متهم کرد که به فقه و احکام بيش از اندازه مي پردازد. در نهايت از طلبگي انصراف داد و هر وقت صحبت مي شد از دوستانش مي خواست که با تسامح و تساهل با اعتقادات او بر خورد کنند.


احمد از اول به نظام آموزشي حوزه انتقاد داشت و ميگفت: (طلبه خيلي معطل مي شود، در دنياي امروز بايد خيلي سريع پيش رفت). و بخاطر اين عقيده اش 6 سال اول حوزه را در 2 سال خواند اما در هيج يک از رشته هاي تحصيلي قبول نشد و همين موجب سر خوردگي او شد. او هنوز که هنوز است از برنامه حوزه گلايه دارد و چون توان استفاده از متون سنگين را ندارد سيستم علمي حوزه را ناکار آمد مي داند. يک بار به او گفتم: چرا حوزه را رها نمي کني؟ گفت: (ديگر دير شده است، مردم چه مي گويند؟) گفتم:(چرا به دنبال کار نميروي؟ پس ماندن در حوزه براي تو فايده اي ندارد. گفت: (در اين وضعيت اگر بروم مي گويند بي سواد است يا حوزه بيرونش کرده) از آن زمان تا به حال هشت سال مي گذرد ولي برنامه اش فرقي نکرده است.


قاسم و ابراهيم معتقد بودند که طلبه بايد از جزئيات سياسي آگاه باشد، حجره آنها مرکز بولتن و روزنامه بود و هميشه آخرين رويدادها و اطلاعات را با چند رنگ تحليل و تفسير مي شد آنجا پيدا کرد. معمولا چند ساعت پس از نيمه شب به جر و بحث مي پرداختند و به همه چيز و همه کس کار داشتند، چند دفعه با مدير مدرسه مجادله کردند که چرا در مورد جزئيات روز بيانيه صادر نمي کنند؟ آنها هميشه با واحد حضور و غياب مشکل داشتند و در کلاسها به طور مرتب شرکت نمي کردند. الان هم يکي از فعالان سياسي احزاب هستند و درس را کنار گذاشته اند.


محمد حسن که از اول طلبگي به تدريس عربي خيلي علاقه مند بود پس از چند سال معلم عربي دبيرستان شد و بعد هم يک مرکز ترجمه و آموزش زبان عربي باز کرد شبيه مجتبي که اول طلبه ها را به فرا گيري کامپيوتر و تسلط بر ابزارهاي نوين پژوهش ترغيب مي کرد بعد خودش آنقدر در کامپيوتر غرق شد که طلبگي را رها کرد و يک موسسه آموزش علوم کامپيوتر داير کرد. عين همين داستان در باره يکي ديگر از رفقا که به هنر علاقه مند بود پيش آمد، جعفر پس از دو سال که به سختي و فشار درس ها را تحمل کرد احساس وظيفه کرد که در مسجد روستاي زادگاهش يک کانون فرهنگي تاسيس کند و بچه ها را تحت پوشش بگيرد، الان بيش از يک سال است که در آنجا مشغول فعاليت است، روزها را به کشاورزي مي پردازد و شبها را هم در مسجد براي مردم مسئله مي گويد.


مرتضي علي رغم علاقه فراوانِ پي گيري که داشت ، دروس حوزه را خوب درک نمي کرد، وقتي مشکلات اقتصادي بر او فشار آورد ترجيح داد درس را کنار بگذارد. الان هم در يکي از پاساژ هاي قم پارچه فروشي ميکند. 


دوست ديگري هست که زندگي عجيبي دارد. از ابتداي طلبگي به شدت اهل کار علمي است کمتر با کسي دوست مي شود بلکه کمتر با دوستي حرف ميزند. يک حجره کوچک يک نفره زير پله مدرسه دارد و صبح تا شام سرش در کتاب است. خودش مدعي است که در 25 سالگي مجتهد شده و من هم بعيد نميدانم البته از فضاي جديد علم فقه اصلا اطلاع ندارد فقط به سبک قديمي کار کرده است. از آن بدتر اينکه اصلا قدرت ارتباط با ديگران را ندارد، از مسائل سياسي و اجتماعي اصلا سر در نمي آورد، در معامله کلاه سرش
مي رود، خيلي زود باور و ساده است به همين جهت از ارتباط با مردم وحشت دارد. زبان وقلمش به سبک 200 سال پيش است نه روزنامه مي خواند، نه تلويزيون نگاه ميکند و نه با کتب غير حضوري سر و کار دارد، حتي خيابان هاي شهر قم را بلد نيست. و در هيچ ورزشي مهارت ندارد، دوچرخه سواري هم ياد نگرفته است. من هر چه فکر مي کنم که اين همه اطلاعات فقهي که جمع آوري کرده به هيچ دردي نمي خورد و هيچ گره اي را باز نميکند.م شکل بزرگ او اين است که چون سنش بالا رفته به دست آوردن مهارت هاي اجتماعي براي او بسيار دشوار بوده و خودش هم به کلي نا اميد است.


به هر حال 15 سال گذشت امروز تو در شمال شهر، در يک مرکز معتبر مشغول به کار هستي و ماهي 750 هزار تومان در آمد داري. اميدوارم يک همسر خوب برايت پيدا شود. من هم برايت دعا
مي کنم، به شرط اينکه از طومار بلند براي ويژگي همسر آينده ات قدري کوتاه بيائي.ديروز 20 دقيقه براي مطالعه آن وقت گذاشتم. اگر موضوع آن را نميدانستم ، فکر مي کردم مقاله اي در باره ي ملکه سبا نوشته اي!


حسن جان من و تو در يک روز و از يک مادر متولد شده ايم و در يک خانواده تربيت يافته ايم، بيش از همۀ برادرها با هم صميمي هستيم و حرف دل همديگر را خيلي خوب مي فهميم، در موضوعات مختلف ساعت ها با هم گفت و گو کرده ايم و شايد موضوعي نباشد که تيغ مباحثۀ ما آن را کالبد شکافي نکرده باشد. دربارۀ حوزه و روحانيت هم، سال هاست که گفت و گو مي کنيم و من کتاب هاي زيادي در اين موضوع به تو پيشنهاد داده ام. به همين دليل، کمي از سؤال تو شگفت زده شدم، راستش انتظار نداشتم چنين قضاوتي داشته باشي. به احتمال قوي آن کتاب ها را به خوبي نخوانده اي. به هر حال مجبورم کردي که با اين نامۀ مفصل، سرت را به درد بياورم و البته مثل هميشه خوشحال و از تو ممنونم که با اخلاص و صفاي قلب و با دقت نظر و تيز هوشي، نکات ارزنده اي را يادآوري کردي.


من در اين 15 سال بيشتر به تحصيل مشغول بوده ام و الان دورۀ عالي تحصيلات حوزوي (خارج) را مي گذرانم. اندکي بيشتر به پايان کار تحصيل من نمانده است. اينگونه نيست که من تا پايان عمر در قم بمانم و هر روز صبح به درس بروم و دائم به مباحثه و مطالعه مشغول باشم. من از نيازهاي اجتماع غافل نيستم. همين الان هم در کنار تحصيل فعاليت هاي ديگري، از جمله تدريس، تحقيق، تأليف و تبليغ دارم. در ماه مبارک رمضان، ايام عزاي امام حسين (عليه السلام) و بعضي مناسبت هاي ديگر، از قم به مراکز ديگر اعزام مي شوم و با متن جامعه و اقشار مختلف از نزديک ارتباط دارم.


آشنايي با حاج آقا، براي من يک نعمت فوق العاده بود، گويا او از جانب خدا براي راهنمايي ما مأموريت داشت. مثل يک پدر دلسوز و به قول خودش مثل يک برادر، از احوال ما خبر مي گرفت و تجربه هاي خود را خالصانه، براي ما بيان مي کرد. ما را با شخصيت هاي موفق حوزه و فضلاي روشن بين آشنا کرد. هرچه مي دانست، با حوصله به ما ياد داد و با استدلال ما را متقاعد مي کرد. و هرجا که به بن بست مي رسيديم، به ديگران ارجاع مي داد. تذکرهاي او ما را در مقابل همۀ اين حکايات بيمه کرده بود.


دربارۀ انجام عبادات و مستحبات، مرتب سفارش مي کرد که زياده روي نکنيم. احاديث باب «الاقتصاد في العباده» را براي ما مي خواند و مي گفت: «هاضمۀ روحي شما، ظرفيت تحمل عبادت فراوان را ندارد، فقط وقتي که اشتهاي روحي فراوان داريد، اعمال مستحبي را اجام دهيد.» بيشتر به واجب و حرام تأکيد داشت و مي گفت: «تمام همت انسان بايد بر انجام واجب و ترک حرام که مهم ترين فرامين خدا هستند، متمرکز باشد».


مفاتيح الجنان را به سوپر مارکتي تشبيه مي کرد که انواع غذاهاي مقوي، ميوه و خوراکي در آن يافت مي شود، و مي گفت:« هيچ کس همۀ غذاهاي سوپر مارکت را يکباره نمي خورد. هر بار به تناسب اشتها، کمي از خوراکي ها را بايد انتخاب کرد، البته تنوع غذايي را هم بايد در نظر گرفت. درانجام عبادات هم، روح ما به انواع عبادات، البته در فواصل زماني مختلف، نيازمند است. تلاوت قرآن، دعا، استغفار، مناجات، توسل، زيارت و نماز، هرکدام به نوبت بايد در برنامۀ ما باشد.»


دربارۀ درس خواندن، مرتب سفارش مي کرد که درس را در اولويت اول قرار دهيم و به عنوان مهم ترين واجب صنفي به آن نگاه کنيم. اما طوري هم نباشد که در دراز مدت نتوانيم آن را ادامه دهيم. مي گفت: «جسم انسان حيوان و مرکب وجود اوست که بايد او را به مقصد برساند؛ اگر به او رسيدگي کافي نکنيم و کاه و جوي او را به موقع تأمين نکنيم، ما را در نيمۀ راه وا مي گذارد».


تغذيۀ درست، پرهيز از غذاهاي مصنوعي و کم خاصيت، خوردن ميوه و لبنيات، ورزش و تحرک از توصيه هاي هميشگي او به ما بود. گاهي خودش هم با ما به کوه يا استخر مي آمد و عملاً ما را به ورزش تشويق مي کرد.


هر بار که به حوزه انتقاد مي کرديم، خوب گوش مي داد و مي گفت: «قبول! فرض کن حوزه بد است و اين همه نقطه ضعف دارد، چه جاي بهتري از حوزه براي آشنايي با معارف دين و مکتب اهل بيت سراغ داري؟ همان جا برو و وظيفه ات را در همانجا، خوب انجام بده».


او مي گفت: «حوزه با همۀ اين کاستي ها، بهترين مرکز آشنايي با دين خداست. اگر اين نقاط ضعف را دارد، صدها نقطۀ قوت هم دارد که مي توان از آنها بهره گرفت، چرا فقط به نيمۀ خالي ليوان نگاه مي کنيد؟ دارايي ها و سرمايه هاي حوزه بسيار زياد است. اين همه موجودي ارزشمند را رها کرده ايد و روي مشکلات نشسته ايد! اگر مي توانيد در راه بهبود وضعيت و رفع مشکلات اقدام کنيد، در حدي که به وظايف اصلي خود هم برسيد، اقدام بکنيد و الا از مزاياي فراوان حوزه بهره بگيريد، و مثل مردان بزرگ حوزه، رشد کنيد.


هر بار تصميم مي گرفتيم که يک روش انقلابي پيش بگيريم و از برنامه هاي متعارف به گونه اي خارج شويم، ما را به احتياط سفارش مي کرد و مي گفت: «راه هاي تجربه نشده، براساس حساب احتمالات مطمئن نيستند؛ به جاي آنکه از خودتان يک روش بديع براي درس خواندن در بياوريد، به سيرۀ بزرگان نگاه کنيد و مرتب احوال آنها را بخوانيد، نقاط امتياز آنها را با هم ترکيب کنيد و يک الگوي ترکيبي که شامل برجستگي هاي روش همۀ آنها باشد، براي خود در نظر بگيريد».


به مطالعۀ سرگذشت مردان بزرگ اهميت زيادي مي داد. يکبار زندگي نامۀ علامۀ طباطبايي و يکبار هم زندگي نامۀ پروفسور حسابي را به من هديه کرد.


براي برنامه ريزي، ما را به مطالعه، مشاوره و بررسي عقلاني دعوت مي کرد. يکبار که بدون مطالعه و مشورت کافي، تصميم به کاري گرفته بودم، به شدت از من ناراحت شد. بعدها متوجه شدم که با «اصل تصميم» من موافق بود، ولي به «شيوۀ تصميم گيري» ام اعتراض داشت.


مي گفت آگاهي هاي موجود شما بسيار ارزشمند است، ولي شما تنها انساني نيستيد که اين آگاهي هاي ارزشمند را در اختيار داريد. ديگران هم شايد چندين برابر شما از اين آگاهي ها جمع کرده اند و شما بايد از آنها بهره بگيريد. براي ازدواج 25 جلد کتاب به من معرفي کرد و بسياري از آنها را به من امانت داد که مطالعه کنم. اگر از هر عنوان آن کتاب ها فقط يک نکته استفاده کرده باشم، 25 نکتۀ کارگشا براي آغاز زندگي به دست آورده بودم.


قدرت اقناع فوق العاده اي داشت، معمولاً نصيحت نمي کرد؛ مگر آنکه با ذکر چندين شاهد و استدلال و تمثيل ما را قانع کند. معتقد بود که اگر در يک مسئله در زندگي، به خوبي و روشمند تصميم بگيريم و مراحل انتخاب را به خوبي طي کنيم، قدرت برنامه ريزي و تصميم گيري در وجود ما بالا مي رود و استقلال شخصيت پيدا مي کنيم؛ يعني ماهي گيري را مي آموزيم. به همين جهت، از موعظۀ بدون دليل پرهيز مي کرد. يکي از عبارت هاي عجيبش اين بود که «شما به زودي از من عبور مي کنيد». مي گفت: «اسير من نشويد، زيرا شما، هم استعداد خوبي داريد و هم تجربۀ فراواني به شما منتقل شده، پس بعيد نيست که سرعت حرکت شما، بسيار بيشتر از من باشد و از من پيش بيفتيد».


حاج آقا با همۀ رفقا همين رابطه را داشت. همۀ دوستاني که با او ارتباط داشتند، از رهگذر اين ارتباط با زنجيره اي از شخصيت هاي موفق مرتبط شدند و امروز هر يک از آنها از طلاب موفق حوزه هستند و خدمات ارزنده اي دارند.


تقريباً همۀ دوستان ما با ترجمۀ قرآن آشنا هستند. اصول کافي و نهج البلاغه را کار کرده اند. يک دوره آثار شهيد مطهري و قسمت عمده اي از تفسير الميزان را خوانده اند. توجه به نيازهاي اجتماعي را نيز، براي خود يک مسئوليت مي شمارند.


محسن پس از 8 سال تحصيل به يکي از کشورهاي آفريقايي اعزام شد و مديريت يک حوزۀ علميه، در آنجا را بر عهده گرفت. يکي از کارهاي زيباي او، تأسيس يک هيئت علمي، متشکل از تخصص هاي مختلف، براي سياست گذاري و برنامه ريزي تحصيلي و تربيتي براي طلاب است.


احمد هم، پس از پايۀ ششم، با يکي از شهرهاي جنوبي ايران مرتبط شد و يک هيئت بزرگ را در آنجا راه اندازي کرد که در آن به سبک جالبي از اعضا ثبت نام مي شود و اطلاعات مربوط به هريک از اعضا کاملاً ثبت مي گردد. او با تقسيم کار و تلاش ويژۀ خود با حدود 2000 جوان ارتباط دارد و بر فعاليت هاي همۀ آنها نظارت مي کند.


پيش از تأسيس اين هيئت، فقط 6 ماه در حال تحقيق در مورد ويژگي هاي تاريخي، جغرافيايي و اجتماعي منطقه و شناسايي نيازهاي آن بود. بعد هم که کار را شروع کرد، مدت ها طول کشيد تا اعتماد بزرگ تر ها را جلب کرد، بودجه و نيروي لازم را فراهم آورد و سپس جوانان را جذب کرد.


اين هيئت، در ابتداي کار مانند يک نهال کوچک بود که با مراقبت و تلاش مستمر او، اکنون به يک درخت تناور تبديل شده است.


محمد مهدي از مبلغان موفق دانشگاه است که مرتب با دانشگاه ها و دانشجويان ارتباط دارد. دو ويژگي علمي او، يکي احاطه بر تاريخ تمدن غرب و شاخص هاي آن است و ديگري تسلط بر آثار شهيد آويني که از اينها براي ارتباط با جوانان و انتقال پيام دين بسيار کمک مي گيرد. در ايام تبليغي، معمولاً در خوابگاه هاي دانشجويي مي ماند و با همۀ تشکل ها صميمانه مراوده دارد.


عباس منبري توانايي است که در هيئت ها و مجالس بزرگ، از او دعوت
مي شود. او از اوايل طلبگي، با جلسات سخنراني خطباي نامور انس داشت و نوار سخنراني آنها را مکرر گوش مي کرد. نقاط قوت و ضعف آنها را در يک دفتر نوشته بود و براي هر کدام يک کارنامۀ ارزشيابي تهيه کرده بود. بعدها هم جلسات تمرين خطابه تشکيل داد و خودش در آن جلسات بهترين نقاد و ارزياب خطابۀ دوستان بود. با اين حال، بيش از همۀ ويژگي ها، براي قوّت محتواي سخنراني، ارزش قائل است و سخنراني کم مايه و شتابزده را خيانت به حوزه، مردم و اسلام مي داند.


محمد تقي يک کانون تحقيقاتي تأسيس کرده و به سوال هاي ديني و عقيدتي جوانان پاسخ مي گويد. او پيش از تاسيس اين کانون، با همۀ مراکز پاسخ گويي به پرسش هاي ديني در قم ارتباط برقرار کرد و الان با کمترين نيرو، بهترين کار را ارائه مي دهد.


شهاب هم در يک مدرسۀ عمليه با طلبه ها و در يک دانشگاه با جمعي از دانشجويان، ارتباط مستمر دارد. او معتقد است که استمرار اين ارتباط، معجزه مي آفريند و هميشه کار حاج آقا را به عنوان يک نمونۀ موفق تربيتي تحسن مي کند.


محمد قلم خوبي دارد و بسياري از متون دوستان را ويرايش يا بازنويسي
مي کند. حتماً مقالات فراوان او را در باب مسائل بنيادين انديشۀ اسلامي، در نشريات مختلف ديده اي. خوب به ياد دارم، اوايل تقريباً هر شب نيم ساعت براي نويسندگي وقت گذاشته بود و آثار ادبي قوي را مطالعه مي کرد. شايد 90 درصد نوشته هاي خوب را پس از نوشتن پاره مي کرد؛ بسيار سخت گير و مشکل پسند بود. آرام آرام قدرت نويسندگي در او بارور شد. استعارات و تشبيه هاي او به قدري گويا و صميمي است که انسان را مجبور به مطالعۀ آثارش مي کند.


مصطفي را که به ياد داري، اوايل طلبگي يک شخصيت بسيار بذله گو و شوخ طبع بود. در مجلسي که او حضور داشت همه از خنده روده بر
مي شدند، قدرت تحسيند صدا يا رفتار همه را دارد، به راحتي مي تواند هزار نفر آدم را دور خود جمع کند و ساعت ها بخنداند. البته از همان اول در کار تحصيل و طلبگي بسيار جدي بود. بعدها به اين نتيجه رسيد که از اين توانايي فقط بايد در حد ضرورت و براي انجام رسالت بزرگ طلبگي استفاده کند. مي گفت: من دلقک نيستم که از من انتظار ادا و اطوار داشته باشيد با شوخي و طنز و متلک نمي توان تأثيرات عميق تربيتي ايجاد کرد. امير مومنان (ع) فرموده اند: «المزح في الکلام کالملح في الطعام» ؛ شوخي به اندازۀ نمک غذا پسنديده است؛ اگر کم باشد، نمي شود آن را خورد و اگر زيادتر از حد شود، آدم را خفه مي کند. الان در جمع خودمان خيلي کم شوخي مي کند و مي گويد؛ اين توانايي من مقدمۀ جذب مخاطب است، الان که شما همه جذب من شده ايد، بايد به ذي المقدمه برسيم و در مقدمه نمائيم.


در ورزشگاه ها، دبيرستان ها، پادگان ها، دانشگاه ها و مساجد برنامه دارد و بيش از 20 گروه مطالعاتي فعال در ميان جوانان تشکيل داده است. حضور او در مراکز تجمع جوانان، هم لذت بخش است و هم ياد خدا را در دل ها زنده مي کند. تقريباً همۀ جوانان از معنويت او درس مي گيرند.


محمود در فلسفه و عرفان نظري سر آمد دوستان ما است و هر گره کوري را با اشاره باز مي کند. او مرجع علمي ما در مسائل کلامي و فلسفي است و با حوصله اي که دارد، به همۀ دوستان سرويس مي دهد. بسياري از پايان نامه ها و تحقيق ها با نظارت و راهنمايي او به نتيجه رسيده است. در ضمن کار حوزوي، مقالات و مجلات تخصصي را مرتب مطالعه مي کند و در سمينارها و ميزگردها شرکت فعال دارد. چندين مناظره و گفت و گوي آزاد از ايشان در شبکۀ چهار سيما پخش شده است. در کار خودش يک پهلوان است و گويا بر همۀ منابع تسلط دارد. الان گروه هاي تخصصي فلسفه و عرفان نظري تشکيل داده و به قول خودش مي خواهد وجود خودش را تکثير کند.


سيد رضا از ابتداي طلبگي تدريس علوم حوزوي را شروع کرد. ذوق خدادادي عجيبي در تدريس و مديريت کلاس دارد. اکثر دروس را خصوصي يا در مدارس حوزه تدريس کرده است. او معتقد است که يک مدرس حوزوي حق ندارد، يک کتاب را حداکثر بيش از 3 بار تدريس کند. خودش هر متن را دوبار درس مي گويد. بار اول براي هر ساعت تدريس، حدود 3 ساعت مطالعه و فکر مي کند؛ بار دوم، فقط 45 دقيقه وقت مي گذارد و
مي گوي: اگر بار سوم درس بدهم، هم به خودم، هم به طلاب و هم به اساتيد ديگر خيانت کرده ام؛ به خودم خيانت کرده ام، زيرا رشد نمي کنم، به طلاب خيانت کرده ام، چون درس برايم خسته کننده و تکراري است و حوصلۀ توضيح و تفهيم کامل را ندارم يا مطلب برايم خيلي واضح است و اشکالات ابتدايي طلبه را درک يا تحمل نمي کنم. به اساتيد ديگر خيانت کرده ام، زيرا جاي کسان ديگر را که مي خواهند تدريس اين کتاب را تجربه کنند و توان خود را ارائه نمايند، اشغال کرده ام و به سيستم آموزشي حوزه خيانت کرده ام، زيرا آن را از بالندگي و تکامل باز داشته ام.


محمد جعفر که از ايام دبيرستان به احکام فقهي علاقه مند بود و رسالۀ مراجع تحسيند را حفظ بود، در سال هاي اول حوزه، بهترين پاسخ گوي سوال هاي شرعي طلبه ها بود. بعد هم عمدۀ فعاليت خود را بر فقه و اصول فقه متمرکز کرد. امروز، اگر نگويم مجتهد است، تا اجتهاد راه زيادي ندارد.


آن مسجد محل تردد شخصيت هاي معنوي و علمي است که مرتب به آنجا دعوت مي شوند و از وجودشان استفاده مي شود. برنامۀ امر به معروف و نهي از منکر را در مسجد و محل نهادينه کرده و با ملايمت، ولي قاطعانه جلوي ناهنجاري ها را مي گيرد و نسبت به گسترش هنجارهاي فردي و اجتماعي تلاش مي کند. در اين 7 سالي که او امامت جماعت را در مسجد به عهده دارد، بيش از 20 طلبه تربيت کرده است، بقيۀ جوانان مسجد هم بچه هاي متعهد دانشگاه يا جاهاي ديگر هستند.


الان بسياري از مساجد ديگر، از فعاليت اين مسجد الگو گرفته اند و برنامه آن را اقتباس مي کنند.


من با ديدن اين نيروهاي پر شور و سربازان مخلص، آيندۀ اسلام و حوزه هاي عمليه را بسيار اميدوار کننده مي بينم. طلبه هايي که معناي طلبگي را به خوبي دريافته اند و همت خود را براي رضاي امام زمان (عج) و انجام وظايف صنفي متمرکز کرده اند، طلبه هايي که با تحمل همۀ سختي ها و ناملايمات، با استقامت در فهم و تبليغ و تحقق دين و دفاع از ارزش هاي ديني و مبارزه با بدعت ها مي کوشند و زمينه ساز ظهور حضرت مهدي (عج) مي شوند، طلبه هايي که مشمول عنايات خاص خدا و امام عصر (عج) هستند: «إذا أرادَ اللهُ بِعَبدٍ خَيراً فَقَّهَهُ فِي الدّينِ وَ أَلهَمَهُ اليَقين»؛ هرگاه خدا براي بنده اي خير بخواهد او را با دين خود عميقاً آشنا مي گرداند و به او يقين عنايت مي کند.


من براي همۀ اين دوستان عزيزم که با تمام وجود، در برداشتن بار مسئوليت سنگيني حوزه هاي علمي نقش ايفا مي کن و هر يک گوشه اي از کار را بر عهده گرفته اند، از صميم قلب دعا مي کنم و از خدا مي خواهم که در قيامت هم با آنان محشور باشم.


همسر من به اندازه هيچ يک از خواهرانش طلا ندارد، لباس و کفش چند ده هزار توماني هم تا به حال نپوشيده است. 10 سال در يک منزل کوچک اجاره اي زندگي کرده است. ماه هايي که به مسافرت تبليغي رفته ام ، بدون من با مشکلات زندگي دست و پنجه نرم کرده است . ولي ده ها برابر بيش از همه زن هاي اشراف زاده و پول دار ، احساس عزت و غرور مي کند . ولي شوهر داري و تربيت فرزند براي خود افتخار مي دارد . همسر من يک لحظه از ازدواج با من پشيمان نشده و يک بار هم گلايه نکرده است .من به داشتن چنين همسري که با تحمل انواع سرزنش ها متلک ها و کاستي ها به زندگي طلبگي عشق ميورزد ، افتخار مي کنم و او از اينکه به قول خودش خادم سرباز امام زمان (عج) است ، در پوست خود نمي گنجد.


روزي که اين جمله را از او شنيدم موي بر اندام من راست شد ، در مقابل او سر به زير انداختم و شرمنده شدم اما در خلوت اشک شوق ريختم و دعايش کردم و از آن تاريخ تا کنون هزار بار به اين همه معرفت و عظمت آفرين گفته ام .


بسياري از سوالات عقيدتي و ابهام هاي موجود در ذهن من به برکت همين طلبگي حل شده است و اکنون توان پاسخگويي روان وقانع کننده به پرسش هاي جامعه را دارم .من افتخار مي کنم که با ترجمه و تفسير اجمالي قرآن ، نهج البلاغه و بسياري از کتب حديث آشنا هستم ؛ با ميزان الحکمة رفاقت خاصي دارم ؛ يک دوره آثار شهيد مطهري را مطالعه کردم و آراي علمي علامه طباطبايي را درک ميکنم .


من امروز از ارتباط فراوان با قرآن و حديث و شخصيت هاي وارسته حوزوي که موجب برکات معنوي فراوان براي من شده ، به خود مي بالم درست است که مسئوليت من بسيار سنگين است و به قول تو کمر آدم را مي شکند ولي به لطف خدا اميدوارم زيرا خدا فرموده است :« ان تنصرو الله ينصرکم و يثبت اقدامکم »


اگر من و تو هر روز صبح به قصد ياري دين خدا سر کار برويم در هر کاري که باشيم خداوند ما را ياري مي کند و استوار مي گرداند . امدادهاي غيبي خدا شامل حال ما مي شود . مگر فرشتگان خدا فقط مامور تائيد اصحاب بدر و احد بودند ؟ همين الآن هم مومنان را تائيد مي کنم و رعب در دل دشمن مي افکنم من معتقدم ، همانگونه که براي آموزش فيزيک و رياضي وقواعد بهداشتي ، هر سي نفر يک معلم مي خواهند براي تعليم و تربيت ديني هم ، هر سي نفر يک معلم دين شناس وارسته نياز دارند .


با اين حساب فقط براي کشور خودمان چند صد هزار طلبه ديگر احتياج داريم! تو ممکن است جمعيت فراوان طلاب را که در درس فلان آدم بزرگ شرکت مي کنند ، ديده باشي ، ولي در کنار آن بايد تقاضاي فراوان بشريت را براي استفاده از روحاني ببيني ، در کشور خودمان شهر ها ، روستاها ، ادارات،مدارس،مساجد ،هيئات ،مراکز تحقيقاتي ودانشگاه ها و غيره ...


همه طالب و متقاضي روحاني هستند ... .


در کشور هاي ديگر هم ، دانشگاه هاي معتبر دنيا ، متقاضي استاد اسلام شناسي يا شيعه شناسي هستند و مردم ومسلمان هاي سراسر جهان به مبلغ نياز دارند و اين در حالي است که تعداد قابل توجهي از شخصيت هاي تراز اول حوزه ما در حوادث قبل و پس از انقلاب ، يا به شهادت رسيدند و يا بر حسب وظيفه به مشاغل ديگر روي آوردند استقبال از حوزه هم در ميان جوانان بسيار کم است ، هر سال بيش از 1.5 ميليون نفر متقاضي ورود به دانشگاه هستند که چند هزار نفر از آنان جذب حوزه مي شوند نرخ ريزش همين تعداد اندک طلبه هم بسيار بالا است . خلاصه اين که به نظر من نياز به نيروي حوزوي بسيار زياد است .


پيامبر اکرم (ص) به امير المومنين (ع) فرمودند:«اگر يک نفر به دست تو هدايت شود ، از آنچه خورشيد بر آن مي تابد ارزنده تر است »؛ يعني تامين نياز و حقيقت و هدايت براي انسان از تامين همه نياز هاي مادي ارزشمند تر است . همه نياز هاي مادي ما به جسم بازگشت دارد و در ترکيب وجودي ما ،جسم به منزله حيوان و مرکب حمل روح است . اگر انسانيت ما ضعيف ، نحيف و نا توان باشد ، چه فتنه اي از فرار کردن آن مرکب ؟ برادر عزيزم ! نياز به تربيب در جامعه امروز بسيار روشن است و فقط کودکان و کوته فکران هستند که انسان را به خور و خواب و خشم و شهوت تفسير مي کنند . دستگاه عظيم آموزش و پرورش در همه کشورها ناظر به همين نياز تشکيل شده است و بايد تقويت هم بشود . کار ما طلبه ها هم معلمي است . چطور شخصيت يک معلم يا استاد دانشگاه موجه و محترم است؟ طلبه ها هم به دنبال تعليم و تربيت هستند و سطح فکر و فرهنگ جامعه را بالا مي برند البته نه فرهنگ لذت طلبي مادي و توليد 400 رقم پنير يا صد ها قلم شکلات و دسر و شيريني و بستني و محصول غذايي .


اين توليدات حاصل فرهنگ ماده گرا و لذت جويي بشر امروز در تمدن غربي است ، منظور من از فرهنگ ، فرهنگ استفاده از معرفت و توجه به ابديت و دريافت حقيقت و تجربه معنويت و رسيدن به انسانيت . منظور من از فرهنگ ، فرهنگ اسلام است که به رشد نيمه پنهان وجود انسان اهميت بسيار بيش از بهره گيري جسم او مي دهد و انسان را به کام گيري از لذايذ و از توصيه هاي مکرر حاج آقا اين بود که مي گفت: در جبهۀ جنگ فرهنگي، همه نبايد آرپي جي زن باشند، به همۀ نيروهاي متخصص نياز هست! البته نيرو بايد کار آمد باشد، نه اينکه در حملۀ اول تلف شود.


هر کس که تجهيزات فعاليت فرهنگي، يعني آشنايي با دين در حد کافي را در اختيار داشته باشد، متناسب با توان و ذوق خود، يک کار را عهده دار مي شود؛ يکي نويسنده، يکي سخنران، يکي تحقيق و ... اتفاقاً اکنون پس از 15 سال، بافت عمومي دوستان ما همين گونه است.


در جلسه اي که دو هفته يک بار داريم و تو گاهي در آن شرکت داشته اي، انواع و اقسام توانمندي ها مشاهده مي شود. صميميت ما با هم، مرهون همين جلسه و توجه ويژه اي حاج آقا است. اين قدر با هم صميمي هستيم که اگر از خانۀ هم چيزي برداريم، احتياج به اجازه گرفتن ندارم و اين قدر هواي هم ديگر را داريم که هيچ کس احساس نگراني نمي کند.


حاج آقا مرتب سفارش مي کرد که حقوق همديگر را رعايت کنيم و صميميت باعث نشود که مراعات حال هم را نکنيم. مي گفت:« اگر کتاب اماني را به موقع تحويل ندادي، يک آسيب بزرگ به جمع وارد کرده اي! اعتماد را از بين برده اي و خود و ديگران را از مزاياي اين حسين اعتماد محروم کرده اي».


حسن جان، 15 سال است که من در قم زندگي مي کنم وطلبه هستم، ولي يک لحظه از طلبگي پشيمان يا ناراضي نبوده ام. من گرچه مثل تو صاحب امکانات رفاهي نيستم، ولي گمان مي کنم که بسيار بيش از تو؛ از کاستي ها و کمبودهاي زندگي لذت مي بر م گرچه هنوز خانۀ مسکوني ندارم و اجاره نشيني مي کنم، ولي افتخار شرکت در انجام وظيفۀ سربازي امام زمان(عج) را دارم و از شعف اين سربازي در پوست خود نمي گنجم، وقتي شنيدم علامه طباطبايي هم تا اواخر منزل شخصي نداشت، خيالم راحت شد.



پاسخ دادن به پرسش يک جوان ، راهنمايي يک نيازمند ، حتي تلاش براي رفع مشکلات مادي مردم و ... از وظايف يک طلبه است که بايد براي انجام آن وقت بگذارد . روحاني با فرهنگ عمومي ارتباط بر قرار مي کند و نمي تواند در يک فضاي علمي تخصصي باقي بماند ،زيرا دو رسالت را با هم بايد انجام دهد ؛ تعليم و تربيت . راز موفقيت پيامبر اکرم (ص) در تغيير فرهنگ جاهليت نيز همين بود . اکنون در برخي از شهرستان ها و محله هاي کشور خودمان ، به عيان شاهد هستيم که وجود يک روحاني وارسته عامل ، چقدر در فرهنگ عموم مردم تاثير داشته، هر چند آن روحاني قدرت بيان فوق العاده اي نداشته باشد و از نظر علمي متوسط باشد ! آيا تنها عامل جذب مردم و تاثير گذاري بر آنها کر و فر علمي و قدرت بيان است ؟ من اصلا اينگونه فکر نمي کنم . امام صادق (ع) فرمودند :«کونوا دعاة الناس بغير السنتکم » : مردم را با غير زبان ( به راه خدا) دعوت کنيد .


معلوم مي شود که تاثير گذاري عمل در دعوت به سمت حقيقت بسيار بيشتر است . بنا بر اين ، اگر من در ضمن کار علمي و فعاليت درسي و تحصيلي به کارهاي ديگر هم مي پردازم ، بر من عيب مگير .


رهبر انقلاب با اين مشغوليت کاري که دارد برنامه سرکشي به خانواده هاي شهدا و مردم مستضعف را ترک نکرده است. براي جوانان خطبه عقد مي خواند و ارتباطات مردمي فراوان دارد و همين ها موجب محبوبيت و تاثير گذاري ايشان در ميان مردم و جوانان است . طلبه بايد همه دستورات دين را با هم انجام دهد ، نمي شود فقط به توصيه علم آموزي عمل کند و توجه به همسايه را رها کند .


برادر عزيزم ! اگر بخواهيم يک ساختمان بسازيم ، به چند نيرو احتياج داريم ! مهندس، کارگر ، لوله کش ، برقکار ، نقاش و ...؟ حال اگر بخواهيم يک جامعه اسلامي بسازيم و يک تمدن تاريخي را بر اساس اسلام بنا کنيم ، به چند نيروي دين باور زمان آگاه وارسته احتياج داريم ؟ اين نيروها از کجا بايد تا مين شود؟


فرهنگ و تربيت جامعه به متولي نياز دارد . در محيط کوچک خانواده ، خداي متعال يک عنصر فرهنگي و تربيتي (مادر) را در کنار يک عنصر اقتصادي که پدر نام دارد ، قرار داده و پدر را مامور کرده تا نگراني اقتصادي خانواده را برطرف سازد تا مادر فارغ البال و بدون دغدغه معيشت ، به وظيفه تربيت بپردازد . در محيط بزرگ جامعه ، آيا به يک نهاد فرهنگي و تربيتي نياز نيست ؟


من هم مثل تو و مثل همه انسان ها علاقه دارم از همه علوم سر در بياورم ! فيزيک ، رياضي ، پزشکي و کارگرداني بلد باشم و همه هنرها و حرفه ها را تجربه کنم ، اما با اين فعاليت بزرگي که انتخاب کرده ام ، چقدر فرصت پرداختن به امور متفرقه را دارم ؟ من فکر مي کنم که اگر در ضمن دروس حوزوي رشته پزشکي را مي خواندم ،نه پزشک خوبي بودم و نه روحاني موفقي ! گرچه پرستيژ اجتماعي و پز ويزه اي براي خود به دست آورده بودم . من از اينکه رياضي و شيمي بلد نيستم ، احساس حقارت نمي کنم و از اينکه دانشگاه نرفته ام ، پشيمان نيستم و غصه نمي خورم ، زيرا يک مسئوليت مهم ديگر را انجام مي دهم ، مگر با يک دست چند هندوانه مي توان برداشت ؟


روحانيت تنها نهاد اجتماعي اي است که خداوند مستقيما براي تامين کادر آن اقدام کرده است . خداي جهان براي نياز جامعه به کسب و تجارت يا پزشکي و مهندسي يا رانندگي و آهنگري ، به صورت مستقيم نيرو نفرستاده است، اما براي رفع نياز بشر به دين ، اخلاق و معنويت 124000 انسان صالح ارسال داشته و آنها را به گونه هاي مختلف تائيد کرده است .


روحانيت تنها نهاد اجتماعي اي است که خداوند به تکميل نيروي آن فرمان داده است و در آيه 122 سوره توبه خدا فرموده است :« ما کان المومنون لينفروا کافة فلو لا نفر من کل فرقةمنهم طائفة ليتفقهوا في الدين و لينذروا قومهم اذا رجعوا اليهم لعلهم يحذرون ! يعني همه مومنان که نمي توانند از خانه و کاشانه خود کوچ کنند و به تامين اين نياز بپردازند، ولي لا اقل بايد در ميان جامعه از هر گروهي دسته اي کوچ کنند و پس از آنکه به سوي قوم خود بازگشتند ، آنها را از خدا بترسانند ، شايد که آنها حذر کنند.»


در اين آيه خداوند به تشکيل يک صنف و نهاد اجتماعي فرمان داده ، نهادي که مسئوليت فهم عميق دين و پاسداري از آن را بر عهده داشته باشد و با ارتباط با مردم اخلاق عملي آنها را اصلاح کند و معرفت آنها به خدا را افزون کند . فهم دين ، تبليغ دين ، اجراي دين و دفاع از دين ، وظايف اين نهاد است که خداي متعال به تشکيل آن امر کرده است .


من امروز به شجره نامه صنفي خود که به دست قدرت خدا مهره چيني شده است ، افتخار مي کنم.عالمان رباني و مردان خدا در شمار پدران صنفي طلاب علوم ديني هستند . کتابها و رساله هايي که درباره عالمان بزرگ اسلام نوشته شده ، نشان مي دهد که همه آنها دوره طلبگي را گذرانيده اند و سپس در شمار عالمان بزرگ قرار گرفته اند . طلبگي سلسله اي است متصل به عالمان بزرگ تا دوره امامان و سپس خود امامان ، و امامان خود ادامه دهنده وجودي و تربيتي پيامبران هستند، نسب نامه طلاب به مردان بزرگ تاريخ منتهي مي شود و صف طولاني روحانيت تاريخ ، قافله سالاري مانند نوح و ابراهيم دارد .


طلبه از نظر صنفي و شغلي از تبار پيامبران است و سلاله ابراهيم ، نوح ،موسي ، عيسي ، محمد و وارث علي ، فاطمه ، حسين و حسن (ع) و اين افتخار آميز است و مسئوليت آفرين .


نياکان صنفي من انبيا و اوليا هستند ؛ يعني وظايفي را که آنها بر دوش داشته اند و خدمتي که آنها در جامعه انجام مي داده اند ، امروز من بر عهده گرفته ام . پيامبران خدا به واسطه وحي با پيام خدا آشنا شدند ، ما نيز در دوره تحصيل خود با سخن خدا آشنا مي شويم. پيامبران، مردم را به خدا و تقوي دعوت مي کردند ، و سخن خدا را به مردم انتقال مي دادند ، ما هم همين خدمت اجتماعي را برگزيده ايم . پيامبران در راه دفاع از دين و تحقق ارزش هاي الهي کوشيدند ، وظيفه ما نيز همين است .پيامبران به تعليم و تربيت و هدايت مردم پرداختند .ما هم در همين مسير گام بر مي داريم . پيامبران بدون توقع پاداش ، در معرض آزار و توهين و و تمسخر مردم قرار گرفتند ، ما هم بايد انتظار اين همه را داشته باشيم و تحمل آن را از پيامبران بياموزيم ، پس اگر گفتم که همکار امام زمان هستم، گزافه نگفتم ، تعجب نکن . من افتخار مي کنم که از ذريه صنفي اولياي برگزيده خدا هستم و توهم دعا کن که خلف صالحي باشم


از ميان همه نعمت ها ، تنها خدا بر نعمت بعثت پيامبر منت گذاشته است ، و فقط اين يک نعمت را به رخ انسان کشيده است . بعثت پيامبر براي تلاوت آيات بر مردم و تعليم و تزکيه آنها بوده ، و مگر امروز وظيفه من غير از اين است؟!


خدمتي که من بايد به جامعه عرضه کنم ، رفع مهم ترين و حياتي ترين نياز انسان ها است . نياز انسان به معني ، نياز انسان به انسانيت ، نياز انسان به خدا ، و من بايد مردم را با مهم ترين حقيقت هستي ، يعني خدا آشنا کنم .


اگر ارزش علوم را به موضوعشان بدانيم ، علوم حوزوي ارزشمند ترين علوم هستند ، مثلا يک دباغ با پوست حيوان مرده سرو کار دارد ، موضوع کار يک پزشک ، جسم انسان زنده است ، اما موضوع علوم حوزوي خداست و روح انسان که برترين موضوعات است . البته مشخص است که علم بدون عمل وبال گردن انسان و حجاب اکبر است ، ولي به هر حال عمل بدون علم و معرفت هم ارزش کامل ندارد . به قول حضرت امام (ره) بايد وارد اين حجاب شد و آن را دريد .


چند روز پيش پسر حاج علي آقا را ديدم که سال گذشته در دانشگاه قبول شده بود . مي گفت علاقه دارد که به حوزه بيايد و در آنجا مشغول شود . چند ساعت با هم صحبت کرديم . هدف اصلي او از آمدن به حوزه ، آشنايي با محتواي دين و قرار گرفتن در محيط خود سازي بود . مي گفت محيط دانشگاه ما، براي رشد و تکامل معنوي مناسب نيست و آدم گرفتار غفلت مي شود . من ضمن اينکه با ديدگاه او مخالفت کردم ، او را در انتخاب حوزه تشويق کردم . به او گفتم « من هم اوايل فکر مي کردم با ورود به حوزه و قرار گرفتن در مدرسه علميه از شر شيطان و هواي نفس خلاص مي شوم . اما شيطان هم با من به حوزه آمده و الآن هم با من درس مي خواند ! « شيطان العلما اعلم الشياطين ، شيطان فقها افقه الشياطين ، شيطان الزهاد ازهدالشياطين .»


اگر وظيفه ما خواندن درس مدرسه باشد ، رها کردن دانشگاه و رفتن به حوزه ، خود تبعيت از شيطان است، نه اطاعت از خدا و انجام وظيفه .


خود سازي با اطاعت فرمان خدا و بندگي خالصانه حاصل مي شود ، نه با تغيير محيط ؛ به علاوه اگر تو در محيط ديگري هستي که براي مبارزه با هواي نفس زحمت بيشتري را بايد متحمل شوي ، به همان نسبت رشد بيشتري هم مي کني و تلاش بيشتر ثمره فراوان تري براي تو دارد .


خداي شکور اجر نيکو کاران را ضايع نمي گرداند و مقدار سعي تو را در مقايسه با کسي که در محيط پاکتري است مي بيند و ارج مي نهد . چه بسا کاسب يا پينه دوزي که از نظر درجات معنوي و رشد انساني از مرجع تحسيند و آيت الله عظمي جلوتر باشد . بندگي خدا به اسم و عنوان و شهرت نيست ، به معرفت و اطاعت است که با عمل حاصل مي شود .


اين که مي گويي به حوزه مي روم تا خود سازي کنم ، گرچه نشان از نگراني خاطر بسيار مبارکي در وجود تو دارد و علامت زنده بودن فطرت خدا جويي و حقيقت طلبي در نهاد تو است ، اما بايد اين گونه تکميل شود که وظيفه خود سازي فقط وظيفه حوزويان نيست ، ما قبل از آنکه به حوزه بياييم وظيفه خود سازي داشته ايم .


حتي اگر حوزه هم نمي آمديم و شغل ديگري داشتيم ، مي توانستيم و مي بايست که خود سازي کنيم . بسياري از اصحاب پيامبر اکرم (ص) مشاغل ساده اجتماعي داشتند ، ولي درجات بلند معرفت و معنويت را هم پيموده بودند .


مگر ابوذر غفاري جز يک روستايي ساده بود؟ مگر ميثم تمار خرما فروش نبود؟ در عصر خودمان ، پير پالان دوز ، شيخ رجبعلي خياط ، مرحوم حداد و ديگران ، مگر جزو اوليلي خدا نبودند؟


پس وظيفه تذهيب نفس مربوط به بعد انساني ماست ، نه بعد صنفي ، گرچه تائيد مي کنم که زمينه هاي رشد معنوي در حوزه فراهم تر است ، تذکر مستمر ، فراغت بال ، ارتباط با شخصيت هاي وارسته ، انس با منابع مهم معرفت و... در اين زمينه سازي موثر هستند .»


اما علي رغم همه اين مسائل ، او را به آمدن به حوزه تشويق کردم . علي رغم اينکه اهميت رشته تحصيلي او را هم به خوبي مي دانم ؛ مي داني چرا ؟


چون اولا نياز حوزه به داشتن نيروي کار آمد ، بسيار بيشتر از دانشگاه مي دانم . ثانيا موانع ورود به حوزه آنقدر زياد است که با اين همه نياز ، در جذب علاقه مندان ناکام است . دانشگاه بالاخره نيروي خود را جذب مي کند . اما حوزه بسياري از موجودي خود را هم از دست مي دهد ، اگر يک روز ما به پزشک يا مهندس نياز داشته باشيم ، از ساير کشور ها هم مي توانيم تامين کنيم ؛ مثل آنکه در زمان جنگ پزشک پاکستاني و تايلندي در کشور ، فراوان بود . اما براي تامين نياز به روحاني به کجا بايد رو بياوريم ؟


علاوه بر اين نيروي متعهدي که بايد به دانشگاه راه يابد و متخصص بسيجي گردد ، به دست همت عالمان وارسته تربيت مي شود . به او گفتم تو اگر به دانشگاه بروي تنها يک نيرو براي دفاع از اسلام هستي ، ولي اگر در حوزه موفقيت پيدا کني ، مي تواني ده ها نيرو براي حمايت از مکتب اهل بيت تربيت کني .


سخنم خيلي طولاني شد . ان شاءالله حوصله ات سر نرفته باشد . راستش علاقه تو به اين مباحث ، مرا وادار به پرگويي مي کند . اميدوارم به زودي تو را ببينم و از نزديک با هم گفت و گو کنيم . کتاب ارزشمند « حوزه و روحانيت » اثر آية الله خامنه اي و نيز کتاب « حوزه » اثر استاد مصباح را برايت ارسال مي کنم . در اوقات فراغت آنها را مطالعه کن و نظراتت را برايم بنويس . به همه بستگان هم سلام برسان .


برادرت ، حسين


( اين متن که به هدف تبيين عالَم طلبگي و ترسيم فضاي عمومي فعاليتهاي حوزوي نوشته شده مخاطب را در غالب نامه اي صميمانه با هويت صنفي روحاني، رسالت هاي حوزه و اهداف طلبگي، آينده کاري طلبه، آسيبها و آفات پيش روي طلبه و نيز تيپ شناسي طلاب موفق و ناموفق آشنا مي سازد.)


 گردآورنده: حسين شهيدي - پنجشنبه 6/2/1386 - ساعت 10:21 عصر | 

نظرات ديگران()


ليست مطالب احسن
[21/2/1387- 11:54 ع] احسن تا مرداد به مرخصي رفت...
[آرشيو شده ها]