دوستي، با شخص بي ادب، خالص نمي شود . [امام علي عليه السلام]


سال«نوآوري و شکوفايي»

برای ورود به دهه چهارم انقلاب اسلامی، کشور نیازمند به دو شاخص بسیار مهم پیشرفت و عدالت است که لازمه پیشرفت همراه با عدالت هم این است که همه مسئولان در بخش های گوناگون، نوآوری، خلاقیت و ابتکار در روشها را وظیفه خود بدانند و با پشتیبانی ملت همه طرحها و کارهایی را که از مدتها پیش و یا در سالهای اخیر شروع شده، در سال 1387 به شکوفایی برسانند.


 

بسم الله الرحمن الرحيم


سلام عليکم


اربعين شهادت حضرت امام حسين سلام الله عليه رو تسليت عرض ميکنم.


منطق منفعت پرستي يک منطق است و منطق حق پرستي و اصلاح ، منطق ديگري‏ است. عقلاء قوم، مانع ابي‏عبدالله مي‏شدند از حرکت، و نصايح آنها همه بر محور مصلحت شخصي حسين (عليه السلام) و زندگي دنيوي او و سلامت تن و حفظ فرزندانش دور مي‏زد. مي‏گويند جامع‏ترين بيانها همان است که ابن عباس گفت‏. اگر جاي تعجب باشد بايد از منطق ابن عباس تعجب کرد. چيزي که در اين‏ منطق ابن عباس يافت نمي‏شود، فکر اسلام، منطق ايثار و گذشت است و آنچه در منطق حسين (عليه السلام) هرگز ديده نمي‏شود منافع و مصالح شخص خودش‏ است.


اين روزها، روزهاي مرور کردن منطق امام حسين عليه السلام هست، اربعين حضرت و ايام سفر به مناطق عمليات 8 سال دفاع مقدس... منطق شهدا چه بود؟ جز منطق امام حسين بود؟ آيا به غير اين بود که شهدا همانند سرور خود حضرت امام حسين عليه السلام از جان و منفعت و مصلحت شخصي خود گذشتند و ايثار کردند؟ هر چند آنها به منفعت واقعي که همان رضاي خداست رسيدند... آنها بصير بودند و رفتند...


مي خواهيد منطق شهدا رو که برگرفته از منطق حضرت امام حسين عليه السلام هست رو مرور کنيم؟ اينست منطق شهداي ما، ما به اين منطق افتخار ميکنيم...:


چه کسي مي‌داند که جنگ چيست؟


چه کسي مي‌داند فرود يک خمپاره قلب چند نفر را مي‌درد؟
چه کسي مي‌داند سوت خمپاره فردا به قطره اشکي بدل خواهد شد و اين اشک جگرهايي را خواهد سوزاند؟
کيست که بداند جنگ يعني سوختن، ويران شدن، آرامش مادري که فرزندش را همين الان با لاي لاي گرمش در آغوش خود خوابانيده؛ نوري، صدايي، ريزش سقف خانه و سرد شدن تن گرم کودک در قامت خميده مادر؟
کيست که بداند جنگ يعني ستم، يعني آتش، يعني خونين شدن خرمشهر، يعني سرخ شدن جامه‌اي و سياه شدن جامه‌اي ديگر، يعني گريز به هرجا، هرجا که اينجا نباشد، يعني اضطراب که کودکم کجاست؟
جوانم کجاست؟
دخترم چه شد؟
به کدام گوشه تهران نشسته‌اي؟
کدام دختر دانشجويي که حوصله ندارد عکسهاي جنگ را ببيند و اخبار جنگ را بشنود، داغ آن دختران معصوم سوسنگرد، خواهران گل، آن گلهاي ناز، آن اسوه‌هاي عفاف که هرکدام در پس رنجهاي بيکران صحرانشيني و بيابانگردي، آرزوهاي سالهاي بعد را در دل مي‌پروراندند، آن خواهران ماه، مظاهر شرم و حيا را بفهمد، که بي‌شرمان دامانشان را آلودند و زنده زنده به رسم اجدادشان به گور سپردند.
کدام پسر دانشجويي مي‌داند هويزه کجاست؟
چه کسي در آن کشته شد و در آن دفن گرديد؟
چگونه بفهمد تانکها هويزه را با 120 اسوه، از بهترين خوبان له کردند و اصلاً چه مي‌داني که تانک چيست و چگونه سري زير شني‌هاي تانک له مي‌شود؟
آيا مي‌توانيد اين مسئله را حل کنيد؛ گلوله‌اي از دوشکا با سرعت اوليه خود از فاصله 100 متري شليک مي‌شود و در مبدأ به حلقومي اصابت نموده و آن را سوراخ کرده و گذر مي‌کند، معلوم نماييد:
- سر کجا افتاده است؟
- کدام زن صيحه مي‌کشد؟
- کدام پيراهن سياه مي‌شود؟
- کدام خواهر بي برادر مي‌شود؟
- آسمان کدام شهر سرخ مي‌شود؟
- کدام گريبان پاره مي‌شود؟
- کدام چهره چنگ مي‌خورد؟
- کدام کودک در انزوا و خلوت خويش اشک مي‌ريزد؟
يا اين مسئله را که هواپيمايي با يک ونيم برابر سرعت صوت از ارتفاع 10 متري سطح زمين ماشين لندکروزي را که با سرعت در جاده مهران – دهلران حرکت مي‌کند مورد اصابت موشک قرار مي‌دهد؟ اگر از مقاومت هوا صرفنظر کنيم، معلوم کنيد:
- کدام تن مي‌سوزد؟
- کدام سر مي‌پرد؟
-
چگونه بايد اجساد را از ميان اين آهن پاره له شده بيرون کشيد؟
- چگونه بايد آنها را غسل داد؟
- چگونه بخنديم و نگاه آن عزيزان را فراموش کنيم؟
- چگونه در تهران بمانيم و تنها، درس بخوانيم؟
- چگونه مي‌تواني درها را بر روي خودت ببندي و چون موش، در انبار کلمات کهنه کتاب لانه کني؟
- کدام مسئله را حل مي‌کني؟
- براي کدام امتحان، درس مي‌خواني؟
- به چه اميدي نفس مي‌کشي؟
- کيف و کلاسور را از چه پر مي‌کني؟
از خيال.
از کتاب.
از لقب شامخ دکتر.
يا از آدامسي که مادرت هرروز صبح در کيفت مي‌گذارد.
- کدام اضطراب جانت را مي‌خورد؟
در رسيدن اتوبوس.
دير رسيدن سر کلاس.
نمره A گرفتن.
- دلت را به چه چيز بسته‌اي؟
به مدرک.
به ماشين.
به قبول شدن در دوره فوق دکترا.
آري پسرک دانشجو!
به تو چه مربوط است که خانواده‌اي در همسايگي تو داغدار شده است.
جواني به خاک افتاده و خون شکفته.
آري دخترک دانشجو!
به تو چه مربوط که دختران سوسنگرد را به اشک نشاندند و آنان را زنده به گور کردند.
در کردستان حلقوم کساني را پاره کردند تا کدهاي بي‌سيم را بيابند.
به تو چه مربوط است که موشکي در دزفول فرود بيايد و به فاصله زماني انتشار نوري، محله‌اي نابود شود و يا کارگري که صبح به قصد کارخانه نبرد اهواز از خانه خارج و ديگر بازنگشت و همکارانش او را روي دست تا بهشت اباد اهواز بدرقه کردند.
به تو چه مربوط که کودکاني در خرمشهر از تشنگي مردند.
هيچ مي‌دانستي؟
حتماً نه!
هيچ آيا آنجا که کارون و دجله و فرات به هم گره مي‌خورند به دنبال آب گشته‌اي تا اندکي زبان خشکيده کودکي را تر کني؟
و آنگاه که قطره اي نم يافتي با اميدهاي فراوان به بالين کودک رفتي تا سيرابش کني،اما ديدي که کودک ديگر آب نمي‌خواهد!!
اما تو، اگر قاسم نيستي، اگر علي اکبر نيستي، حرمله مباش که خدا هديه حسين(عليه السلام) را پذيرفت.
خون علي اصغر را به زمين باز پس نداد و نمي‌دانم که اين خون، خون خدا، با حرمله چه مي‌کند؟!


(قسمتي از نوشته‌هاي شهيد احمدرضا احدي رتبه اول کنکور پزشکي)، شادي روحش صلوات


شهدا همت کردندو همت شدند... ما هم همتي کنيم و لااقل سفري به مناطق عملياتي 8 سال دفاع مقدس کنيم...


شادي روح همه شهدا صلوات


مطالب مرتبط:


قسمت اول سخنراني حجة الاسلام مهدوي بيات(طلائيه)


قسمت دوم سخنراني حجة الاسلام مهدوي بيات(طلائيه)


 گردآورنده: حسين شهيدي - پنجشنبه 9/12/1386 - ساعت 8:18 صبح | 

نظرات ديگران()


بسم الله الرحمن الرحيم


سلام عليکم و رحمة الله و برکاته


چه کسي مي‌داند که جنگ چيست؟


چه کسي مي‌داند فرود يک خمپاره قلب چند نفر را مي‌درد؟
چه کسي مي‌داند سوت خمپاره فردا به قطره اشکي بدل خواهد شد و اين اشک جگرهايي را خواهد سوزاند؟
کيست که بداند جنگ يعني سوختن، ويران شدن، آرامش مادري که فرزندش را همين الان با لاي لاي گرمش در آغوش خود خوابانيده؛ نوري، صدايي، ريزش سقف خانه و سرد شدن تن گرم کودک در قامت خميده مادر؟
کيست که بداند جنگ يعني ستم، يعني آتش، يعني خونين شدن خرمشهر، يعني سرخ شدن جامه‌اي و سياه شدن جامه‌اي ديگر، يعني گريز به هرجا، هرجا که اينجا نباشد، يعني اضطراب که کودکم کجاست؟
جوانم کجاست؟
دخترم چه شد؟
به کدام گوشه تهران نشسته‌اي؟
کدام دختر دانشجويي که حوصله ندارد عکسهاي جنگ را ببيند و اخبار جنگ را بشنود، داغ آن دختران معصوم سوسنگرد، خواهران گل، آن گلهاي ناز، آن اسوه‌هاي عفاف که هرکدام در پس رنجهاي بيکران صحرانشيني و بيابانگردي، آرزوهاي سالهاي بعد را در دل مي‌پروراندند، آن خواهران ماه، مظاهر شرم و حيا را بفهمد، که بي‌شرمان دامانشان را آلودند و زنده زنده به رسم اجدادشان به گور سپردند.
کدام پسر دانشجويي مي‌داند هويزه کجاست؟
چه کسي در آن کشته شد و در آن دفن گرديد؟
چگونه بفهمد تانکها هويزه را با 120 اسوه، از بهترين خوبان له کردند و اصلاً چه مي‌داني که تانک چيست و چگونه سري زير شني‌هاي تانک له مي‌شود؟
آيا مي‌توانيد اين مسئله را حل کنيد؛ گلوله‌اي از دوشکا با سرعت اوليه خود از فاصله 100 متري شليک مي‌شود و در مبدأ به حلقومي اصابت نموده و آن را سوراخ کرده و گذر مي‌کند، معلوم نماييد:
- سر کجا افتاده است؟
- کدام زن صيحه مي‌کشد؟
- کدام پيراهن سياه مي‌شود؟
- کدام خواهر بي برادر مي‌شود؟
- آسمان کدام شهر سرخ مي‌شود؟
- کدام گريبان پاره مي‌شود؟
- کدام چهره چنگ مي‌خورد؟
- کدام کودک در انزوا و خلوت خويش اشک مي‌ريزد؟
يا اين مسئله را که هواپيمايي با يک ونيم برابر سرعت صوت از ارتفاع 10 متري سطح زمين ماشين لندکروزي را که با سرعت در جاده مهران – دهلران حرکت مي‌کند مورد اصابت موشک قرار مي‌دهد؟ اگر از مقاومت هوا صرفنظر کنيم، معلوم کنيد:
- کدام تن مي‌سوزد؟
- کدام سر مي‌پرد؟
-
چگونه بايد اجساد را از ميان اين آهن پاره له شده بيرون کشيد؟
- چگونه بايد آنها را غسل داد؟
- چگونه بخنديم و نگاه آن عزيزان را فراموش کنيم؟
- چگونه در تهران بمانيم و تنها، درس بخوانيم؟
- چگونه مي‌تواني درها را بر روي خودت ببندي و چون موش، در انبار کلمات کهنه کتاب لانه کني؟
- کدام مسئله را حل مي‌کني؟
- براي کدام امتحان، درس مي‌خواني؟
- به چه اميدي نفس مي‌کشي؟
- کيف و کلاسور را از چه پر مي‌کني؟
از خيال.
از کتاب.
از لقب شامخ دکتر.
يا از آدامسي که مادرت هرروز صبح در کيفت مي‌گذارد.
- کدام اضطراب جانت را مي‌خورد؟
در رسيدن اتوبوس.
دير رسيدن سر کلاس.
نمره A گرفتن.
- دلت را به چه چيز بسته‌اي؟
به مدرک.
به ماشين.
به قبول شدن در دوره فوق دکترا.
آري پسرک دانشجو!
به تو چه مربوط است که خانواده‌اي در همسايگي تو داغدار شده است.
جواني به خاک افتاده و خون شکفته.
آري دخترک دانشجو!
به تو چه مربوط که دختران سوسنگرد را به اشک نشاندند و آنان را زنده به گور کردند.
در کردستان حلقوم کساني را پاره کردند تا کدهاي بي‌سيم را بيابند.
به تو چه مربوط است که موشکي در دزفول فرود بيايد و به فاصله زماني انتشار نوري، محله‌اي نابود شود و يا کارگري که صبح به قصد کارخانه نبرد اهواز از خانه خارج و ديگر بازنگشت و همکارانش او را روي دست تا بهشت اباد اهواز بدرقه کردند.
به تو چه مربوط که کودکاني در خرمشهر از تشنگي مردند.
هيچ مي‌دانستي؟
حتماً نه!
هيچ آيا آنجا که کارون و دجله و فرات به هم گره مي‌خورند به دنبال آب گشته‌اي تا اندکي زبان خشکيده کودکي را تر کني؟
و آنگاه که قطره اي نم يافتي با اميدهاي فراوان به بالين کودک رفتي تا سيرابش کني،اما ديدي که کودک ديگر آب نمي‌خواهد!!
اما تو، اگر قاسم نيستي، اگر علي اکبر نيستي، حرمله مباش که خدا هديه حسين(عليه السلام) را پذيرفت.
خون علي اصغر را به زمين باز پس نداد و نمي‌دانم که اين خون، خون خدا، با حرمله چه مي‌کند؟!


(قسمتي از نوشته‌هاي شهيد احمدرضا احدي رتبه اول کنکور پزشکي)، شادي روحش صلوات


اما نه همه اينها را امثال حاج حسين خرازي و خرازي ها ميدانستند و ميدانند... آنها همت کردندو همت شدند... هيچ ميدونيم سالگرد شهادت چه کسيه؟ اصلا ميدونيم کي بوده؟ چه کرده؟ چه شد؟ حالا که ايام بازديد از مناطق جنوب و غربه لا اقل به اين بهانه يه مطالعه اي کنيم اينها چه کساني بودند، چه کردند،چرا مقرب درگاه خداوند شدند؟...


شادي روح همه شهدا مخصوصا حاج حسين خرازي صلوات


مطالب مرتبط:


شهيدان زنده اند،الله اکبر


قسمت اول سخنراني حجة الاسلام مهدوي بيات(طلائيه)


قسمت دوم سخنراني حجة الاسلام مهدوي بيات(طلائيه)


 گردآورنده: حسين شهيدي - پنجشنبه 10/12/1385 - ساعت 2:4 صبح | 

نظرات ديگران()


ليست مطالب احسن
[21/2/1387- 11:54 ع] احسن تا مرداد به مرخصي رفت...
[آرشيو شده ها]